دلنوشته الهه علیخانی به بهانه بیست ویکم تیر ماه 1367 سالروز شهادت

 سعید علیخانی

در کربلای فکه

 

 

 

 بیست وشش خرداد 1367 بود


من به همراه مادرم به جشن ده روزه شدن «فاطمه کوچولویمان» وبه قول عمو سعید فاطمه، به جشن ده روزه شدن «فسقلی» به منزل برادرم »عبدا... » رفته بودیم.

 

 

ظهر در میان سروصدای همه، صدای زنگ خانه را من شنیدم و جالب اینکه بدون جواب دادن کسی به آیفون، من از پله‌ها رفتم و خود را به درب رساندم.

 

وقتی در را باز کردم، از خوشحالی جیغ کشیدم و خود را در آغوش «سعید» که صدای «کیه؟» را از من شنیده بود و پشت در روی پاهای خود نشسته بود تا من هم‌قدّ او شوم، انداختم.

 

جشن آن روز خانواده‌مان با آمدن سعید عزیزمان یک جشن واقعی و به یادماندنی شده بود و خوشحالی همه‌ی ما هم هزار برابر گشته بود.

 

بعدازظهر آنروز، سعید مرا به گردش بُرد و یادم می‌آید که پیشنهاد داد تا باهم برویم برای «فاطمه فسقلی» و «فرزانه قلقلی» ]خواهرزاده‌ی یکسال و نیمه‌مان[ هدیه بخریم، اما یادمه که گفت: «اول نوبت هدیه برای خود توست»!

 

از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم. جیغ زدم: «آخ جون!» و دست در دست سعید تا شب همه جا را چرخیدیم و تفریح کردیم و کلّی به ما خوش گذشت.

 

یک «عروسک قشنگ» برای فاطمه فسقلی و یک «اسباب بازی زیبا» برای فرزانه قلقلی ]البته به قول سعید[ خریدیم.

 

من هم دلم می‌خواست برای من هم عروسک یا اسباب بازی هدیه بگیرد. اما او مرا به یک کتابفروشی بُرد و چند تا کتاب و مقداری هم لوازم‌التحریر و کتابهای نقاشی و مداد رنگی و ... برایم خرید و آنها را دستم داد و گفت: «تو دیگه از چند ماهه دیگه داری می‌ری مدرسه، تو بزرگ شدی! فسقلی و قلقلی هنوز کوچیکن، تو باید مواظب اونا هم باشی.»

 

وقتی او به من گفت: «بزرگ شدی!» ، از تمام وجودم ذوق کردم واین احساس برایم خیلی خوب و قشنگ بود! آخه بزرگترین آرزوی بچگی‌هام بزرگ شدن بود و حالا سعید به من گفت: بزرگ شدم، این یعنی رسیدن به آرزوی بزرگ شدنم!

 

در واقع سعید مرا به آرزوی بچگی‌هایم رساند و ده روزی که کنار ما بود، برای من، زیباترین روزهای عمرم بود!

 

زیباترین روزهای عمرم!

 

یادم رفت برایتان بگویم که همان روزی که با سعید برای خریدن هدیه‌ها رفته بودیم، او به مناسبت تولد فاطمه کوچولوی فسقلی‌مان برای همه‌ی خانواده و نزدیکان و دوستان بستنی خرید.

 

پنجم تیرماه، هنگامی که سعید داشت ساک خود را می‌بست تا به جبهه برگردد، مادر دلش می‌خواست تمام دنیا را داخل ساک او بگذارد، اما سعید از میان تمام وسایل و خوراکی‌هایی که مادر برایش جمع کرده بود، فقط «گیلاس‌های قرمز» را که مامان برایش بسته‌بندی کرده بود را برداشت و برای اینکه مادر خیالش راحت باشد، به او گفت: «آنجا همه چیز داریم».

 

سالها طول کشید تا من بفهمم که منظور سعید از همه چیز، همه‌ی نعمت های آسمانی و خدایی بود، نه چیزهای مادّی و زمینی که ما فکرش را می‌کنیم.

 

سعید قرآن کریم را بوسید، با همه‌ی خانواده خداحافظی کرد، ساکش را برداشت و رفت.

 

اما او نمی‌رفت! چند قدم می‌رفت و می‌ایستاد، برمی‌گشت به همه‌ی ما نگاهی می‌کرد و می‌رفت و باز می‌ایستاد، برمی‌گشت، به ما نگاهی می‌کرد و می‌رفت.

 

 

برای اخرین بار برای همه دستی تکان داد و دور شد و رفت.


 

 


سعید بسیار مهربان و پرعاطفه بود و برای همه‌ی اعضا خانواده مرتّب نامه می‌نوشت.

 

یازده روز بعد، خوهرزاده‌‌مان «فریبا کوچولو» در روز 16 تیرماه به دنیا آمد.

 

برای سعید نامه نوشتیم تا خبر تولد فریبا را به او بدهیم. نامه‌ای که شاید هیچ وقت به دست او نرسید.

 

چون پنج روز پس از میهمان شدن فریبا در خانواده‌ی ما، در 21 تیرماه سعید میهمان خدای خود گشت.

 

ما هرچه منتظر جواب نامه‌ی او بودیم، خبری نشد که نشد.

 

و من هرسال که فصل «گیلاس» می‌شود، می‌بینیم که مادر، اولین گیلاس‌هایی که می‌گیرد را برای «شادی سعیدش» خیرات می‌دهد.

 

و من هرسال در فصل گیلاس به این می‌اندیشم که:

 

شاید گیلاس آخرین میوه‌ای بود که سعید طعم آنرا چشیده است و پس از آن طعم گیلاس‌های بهشتی را نزد پروردگارش چشیده است. پس، خوشا به حالت سعید جان! چه گیلاسهای پربرکتی را نوش جان کردی!

 

راستی!

 

سعید جان، الان هم فصل گیلاس است.

 

سالها فصل گیلاس‌ها آمد و رفت!

 

می‌دانم که روز تولّد «سعید» که هم‌نام توست و شبیه‌ترین است به تو و عزیز است برای همه و روز تولد «مجید» باهوش و گلناز «نازمان» هم بودی!

 

می‌دانم که در جشن‌های ازدواج «فرزانه قلقلی» و «فاطمه فسقلی» که هر دو برای خود خانومی شده‌اند بودی!

 

می‌دانم که در جشن فارغ‌التحصیلی «خانوم مهندس شدن فریبا کوچولو» بودی!

 

می‌دانم که می‌دانی همیشه سعی می‌کنم مواظب عزیزانمان باشم.

 

اما الان یک آرزوی بزرگ دارم!

 

الان آرزوم این است که ای کاش بزرگ نشده بودم، ای کاش هیچ وقت آرزوی بزرگ شدن نمی‌کردم!

 

دوست دارم و آرزو دارم که یکبار دیگر کودک شوم و تو دستم را بگیری و برای هدیه خریدن برای خودم و دیگر عزیزانمان به بازار ببری! ای کاش یکبار دیگر فصل گیلاس‌ها، طعم گیلاس را با تو می چشیدیم! ای کاش یکبار با تو به جای بستنی که برای همه خریدی، می‌آمدی و با هم می‌رفتیم و برای همه «گیلاس» می‌خریدیم!

 

ای کاش ...

 

روحش شاد و نامش همیشه با شکوه