این داستان را تقدیم می‌کنم به تمامی شقایق‌های به معراج رفته، از اولین

گل پرپر شده‌ی گلستان شهادت تا کاروان کبوتران کربلای ایران

که هنوز در حرکتند و به سوی یار می‌شتابند.

خصوصاً تقدیم به برادر شهیدم «سعید شهید» و «شهیدسعید»

به مناسبت ۱۵اذر ماه سالروز تولد او

 

 

 

 

سالها انتظارش را کشیدم. انتظار لحظه‌ای را که در دلم بود و هر شب در خواب می‌دیدمش.منتظر

 روزی بودم که قلبم آنرا به من وعده کرده بود و گفته بود: روزی به آرزویت خواهی رسید.

آرزویی که سالها فکر و ذهنم مشغول آن بود و عاشق روزی بودم که فرا رسد و مرا

به آرزویم برساند. آرزو داشتم روزی کبوترم را بیابم.

همیشه به دنبال آن بودم و بالاخره روزی خودش از راه رسید.

غروب بود و در کنار پنجره‌ی اتاقم ایستاده بودم و از پشت شیشه به پر زدن گنجشکها

و نشستن آنها روی زمین حیاط و دانه برچیدنشان از روی زمین نگاه می‌کردم.

عادت کرده بودم که هر روز برایشان دانه بپاشم و بعد به دانه برچیدنشان خیره شوم.

در همان لحظه‌ در دل خود گفتم: «ای کاش می‌شد با یکی از این پرنده‌های کوچک

و پاک هم‌صحبت می‌شدم.» در همین لحظه پنجره‌ی اتاقم را گشودم و

ناگهان یکی از گنجشکها به سویم آمد و روی دستم نشست .

 

 

 

انگشت اشاره‌ام را پیش آوردم و فهمید که باید روی انگشتم آرام گیرد. زیر لب زمزمه کردم

که: «ای کاش من هم مثل تو بال و پر داشتم تا بتوانم به سوی آسمان پر بزنم. آخر

شنیده‌ام که هر کبوتری را که به سوی خدا پر بزند می‌توان در اوج آسمانها یافت.»

در همین لحظه صدایی به گوشم خورد: «چرا ای کاش؟!»

تعجب کرده بودم. غیر از من و گنجشک هیچ کس دیگری آنجا نبود.

پرسیدم: آیا واقعاً تو هستی که با من حرف زدی؟!

 

گفت: بله، من هستم و می‌خواهم پرهایم را اینک به تو بدهم تا بتوانی پیش کبوترهای آسمان بروی.

با این که باور کردنش برایم سخت بود، اما به این حرف اعتقاد داشتم که:

«هیچ کاری نشد ندارد».

با پرهای گنجشک پر زدم و به آسمان رفتم.

 

 

در آسمان اول پرستویی را دیدم. به سویش رفتم و پرسیدم: ای پرستو، آیا می‌دانی جایگاه

«کبوتران خدایی» کجاست؟ گفت: من یک پرستوی مهاجر هستم و تازه به اینجا آمده‌ام.

بهتر است به آسمان دوم بروی و از چلچله‌ها بپرسی.

با عجله پر زدم و با اینکه خسته شده بودم خود را به آسمان دوم رساندم و از پرندگان دیگر

سراغ چلچله را گرفتم. سرانجام چلچله را یافتم و به او گفتم: «ای چلچله!

از آسمان اول آمده‌ام و می‌خواهم به من بگویی جایگاه کبوتران خدایی کجاست؟

مرا پرستوی مهاجر به سوی تو فرستاده.»

چلچله آهی کشید و گفت: «کبوتران خدایی! مگر آنها را می‌توان یافت؟!»

گفتم: «آری! من شنیده‌ام که آنها در اوج آسمانها هستند.»

گفت: «می‌دانم دوست خوبم، اما حقیقت این است که در آسمان سوم درختی روئیده

که آسمانی است و من شنیده‌ام که هرچند وقت یکبار کبوتران آسمانی خدایی به او سری می زنند.

بهتر است پیش او بروی، شاید بتواند کمکت کند.»

 

به عشق یافتن کبوترم و با این امید که دارم به اوج آسمان نزدیک می‌شوم، بالهای کوچکم را

که خسته بودند گشودم و به سوی آسمان سوم و درخت آسمانی رفتم.

 

 

در آسمان سوم درختی کهنسال، استوار و زیباتر از همه‌ی جهان مرا متحیّر ساخت.

با اینکه تازه روئیده بود، اما کهنسال به نظر می‌رسید. دریافتم که درخت آسمانی خود

اوست. به سویش رفتم.

گفتم: «ای درخت تنومند! به دنبال کبوتران خدایی هستم و شنیده‌ام که آنها گاهی به تو سری می‌زنند،

با این اوصاف تو می‌دانی که مکان و محل زندگی آنان کجاست. پس کمکم کن.»

صدای بلندی از درخت برخاست و فریاد زد: «ای گنجشک، کبوتران خدایی مقام و مرتبه‌ای دارند

که هیچکس از آن خبر دار نیست.

حال تو به آسمان چهارم برو. آنجا مرغ عشقی زندگی می‌کند، او را پیدا کن و بگو تو را به آسمان پنجم

نزد ستاره‌هایی ببرد که از کهکشان آمده‌اند و آنجا زندگی می‌کنند.»

 

پروازکنان و در حالی که به مقام و مرتبه‌ی کبوتران خدایی می‌اندیشیدم خود را به مرغ عشق

رساندم و همه‌ی ماجرا را برایش شرح دادم.

مرغ عشق که صدایش از همه‌ی موسیقی‌های دنیا لطیف‌تر و زیباتر بود آهی از تمام وجودش برکشید و گفت:

«من تو را همراهی می‌کنم، اما مطمئن نیستم که ستاره‌های کهکشانی نیز از محل آنان خبر داشته باشند.»

 

با مرغ عشق خود را به آسمان پنجم و نزد ستاره‌های کهکشانی رساندیم.

همانطور که مرغ عشق گفته بود، آنها نیز مثل بقیه به مقام کبوتران خدایی حسرت می‌خوردند

و فقط توانستند مرا به آسمان ششم، جایی که خورشید در آنجا زندگی می‌کرد رهنمون کنند.

از مرغ عشق جدا شدم و به سوی خورشید رفتم.

 

 

 

 

 

به نزدیک آسمان ششم که رسیدم از شدت نوری که خورشید از خود پراکنده کرده بود

چشمانم را بستم. از همانجا با چشمان بسته و با صدای بلند فریاد زدم:

«ای خورشید! از شدت نورانیت تو نمی‌توانم نزدیکتر آیم، فقط می‌خواهم بپرسم:

آیا تو از محل و جایگاه کبوتران خدایی اطلاع داری؟»

 

ناگهان نور خورشید کم فروغ شد و اینرا از کمتر شدن گرمای روی بالهایم حس کردم.

فریاد زدم: چه شد؟

خورشید نیز فریاد زد: «ای گنجشک، وقتی نام کبوتران خدایی را آوردی،

  چگونه نورم پرفروغ می‌ماند که من با اینکه در آسمان ششم هستم

و چنین پرفروغ می‌تابم در برابر آنان هیچم. و اما جای آنان: به

سراغشان در آخرین مرتبه‌ی آسمان، در اوج آسمان، یعنی آسمان هفتم برو.»

خوشحال شدم و فریاد زدم: «ای خورشید متشکرم» و با شادمانی از اینکه

به هر حال توانستم جای کبوتران خدایی را پیدا کنم با عجله به سوی آسمان هفتم

پر می‌زدم و با خود می‌اندیشیدم که: از کبوتران خدایی سراغ کبوتر خودم

را خواهم گرفت و بالاخره او را بعد از مدتها بازخواهم دید.

 

 

 

 

 

به آسمان هفتم رسیدم. آسمان هفتم رنگی داشت از همه‌ی رنگهای جهان خوشرنگ‌تر.

مات و مبهوت فریاد زدم: «ای کبوتران خدایی کجایید؟ من به دنبال شما آمده‌ام.»

 

ناگهان صدایی تمام وجودم را لرزاند:

و لاتحسبنّ الّذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء کند ربّهم یرزقون

«کسانی را که در راه خدا کشته می‌شوند مرده مخوانید، بلکه زندگانند که نزد پروردگارشان روزی می‌خورند.»

صدایش ملایم‌تر شد و گفت: «ای گنجشک! کبوتران خدایی نه پرنده بودند که دل

خوش کنند به درخت و نه درخت که فریفته‌ی بهار شوند. آنان می‌خواستند تا افقی

بال و پرزنند که دلشان در آن ته نشین شود و ریشه‌هایشان را در خود سبز نگه دارد.

 

درختان می‌دانند که آنان پرنده‌تر از پرنده‌اند.

کبوتران می‌دانند که آنان خونین بال‌ترین کبوترند.

گلها می‌دانند که آنان زیباترین لاله‌ی سرافرازند.

شقایق‌ها می‌دانند که آنها با پرپر شدن به معراج رفته‌اند.»

 

 

و تو نیز بدان: که

 

«آنان لطف خدا را در شاخ و برگ جهان پیدا و عشق او را در وجودشان پر و راندند

و خود را چون زیباترین گل‌های جهان پرپر نمودند و شمع وجودشان را با پر

زدن پروانه‌وار در دل‌های مشتاقان و عاشقان خالق، روشن نمودند و به عرش الهی پیوستند

و آنها در نزد پروردگار عالمیان، خالق عشق و معشوق ازلی و ابدی، پروردگار یکتای بی‌همتا هستند.»

 

 

در این حال بود که از خواب پریدم و من نیز از مقام این کبوتران بر خود می‌لرزیدم.

به سوی پنجره‌ اتاقم رفتم و به بیرون خیره شدم.

گنجشک‌ها در حال دانه برچیدن بودند. سرم را به سوی آسمان بردم،

ناگهان کبوتری را دیدم که پرهایش را گشوده بود و به بیکران پرواز می‌کرد.

ناگهان حس کردم کبوتر به من خیره شده و اشک‌هایم را می‌نگرد.

من نیز به او خیره شدم و ناگهان زمزمه زیر لبم را فریاد زدم و

گفتم: «ای کبوتر! به کبوتر من بگو : دیدم تو را آنگه که:»

«در پرده‌ای از غبار می‌خندیدی با دیده اشکبار می‌خندیدی

با آنکه تو را خزان خزان پژمردند شاداب‌تر از بهار می‌خندیدی»