دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت
چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت
جز خودم هیچ کسی در غم تنهایی من
مثل فواره سر گریه به دامان نگرفت
دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه ی عاشقی ما سر و سامان نگرفت
هر چه در تجربه عشق سرم خورد به سنگ
هیچ کس راه بر این رود خروشان نگرفت
مثل نوری که به سوی ابدیت جاری است
قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت

 



ندیدم آینه‌ای چون لباس‌خاکی‌ها
همان قبیله که بودند غرقِ ‌پاکی‌ها
 
به عشق زنده شدن، «عند ربِّهم» بودن
شده ست حاصل آن‌ها ز سینه چاکی‌ها
 
دلیل غربتشان، اهلِ خاک بودنِ ماست
نه بی ‌مزار‌ شدن‌ها، نه بی پلاکی‌ها
 
به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند:

"زمین چقدر حقیر است، آی خاکی‌ها!"

"زمین چقدر حقیر است، آی خاکی‌ها!"