پدر" کودک را بلند کرد و در آغوش گرفت.

کودک هم می خواست "پدر" را بلند کند.
وقتـے روـے زمین آمد دست های کوچکش را دور پاهای "پدر" حلقه کرد تا پدر را بلندکند ولـے نتوانست.
با خود گفت حتماً چند سال بعد می توانم.
بیست سال بعد توانست پدر را بلند کند.
 "پدر" سبک بود.


به سبکـے یک "پلــــــــاک" و "چند تکه

استــــــــخوان

 

 

شبای جمعه که میشه،دلا بهونه میگیره
 هر کی میاد سر یه قبر،ازش نشونه میگیره

یکی سر قبر پدر،یکی کنار مادرش
 یکی کنار خواهر و،یکی پیش برادرش

امایه مادرغمگین و آرام،میاد کنار شهید گمنام

***

یه جعبه خرما برای،فاتحه خونی میاره
 آروم میاد میشینه و،سر روی سنگش میذاره

میگه تو جای بَچمی،گوش بده به حرفای من
 از بس که اینجا اومدم،درد اومده پاهای من

آخر نگفتی کسی رو داری،یاکه مث من بی کس و کاری


مگه تو مادر نداری،برای تو گریه کنه
 غروب پنجشنبه بیاد،به قبرتو تکیه کنه

غصه نخور من مادرت،منم همیشه یاورت
نمیذارم تنها بشی،مدام میام بالا سرت

از تو چه پنهون،یه بچه دارم
 چند ساله از اون،خبر ندارم

 

 


آخ که دلم برات بگه،از پسرم یه خاطره
 موقع جبهه رفتنش،ساعتی که میخواست بره

از اون لباس خاکی و،از اون پیام آخرش
 هرقدمی میرفت جلو،نگا میکرد پشت سرش

دیگه نیومد،رفت ناپدید شد
 چشام به درب،خونه سفید شد…

دیگه از اون روز تا حالا،منتظر زنگ درم
 بس که دلم شور میزنه،نصفه شب از خواب میپرم

کاشکی بود و نگاه می کرد،یزید سرش رفت بالا دار
 سزای اعمالشو دید،لکه ننگ روزگار

 من مطمئنم الآن اگر بود،سرگرم شادی از این خبر بود..

***

اون شبی که نشون میداد،صدام چشاشو بسته بود
 رفتم تو فکر روزی که،دل مارو شکسته بود

روزایی که نمک میریخت،رو زخم داغ قلب پدرا
 داغ برادر میگذاشت،رو جیگر برادراش

الحمدلله،دعام اثر کرد
 سوی جهنم،عزم سفرکرد…

 

 

 

 


بسه دیگه خسته شدی،دوباره خیلی حرف زدم
 با اینکه قول داده بودم،امابازم گریه شدم

خدانگهدار پسرم، فعلا ازت جدا میشم

شاید مسافرم بیاد، زشته تو خونه نباشم


با صد امید و آرزو،مادر مفقود الاثر
 بلند شد از کنار قبر،شاید براش بیاد خبر


 چند ساله مادر…،کارش همینه…
خبر نداره..،{بچه اش همینه…}

 

 
نامه
سلام!
حال همه ی ما مثل هم است
ملالی نیست جز این که
از چشم های خود خجالت می کشیم
وقتی از پشت چشم های تو زندگی را می نگریم
چقدر کوتاه و با شکوه
قدم زدی دنیا را
تنها با چند گام استوار
از خانه به بیابان
از خیابان به خط مقدم
و از خط مقدم با یک قدم به...
نه!
دست دراز کردی و خدا دستت را گرفت
راستی نگفتی بوسیدن آسمان چه طعمی دارد؟
قاصدکی می گفت
شب عروسی است
شعله ها در آتش بازی منور می رقصیدند
ستاره ها کف می زدند و فرو می ریختند
تا تو
سرمست و عاشقانه
از حجله ی مین بگذری
عروسی ات با آسمان مبارک، عبدالحسین!
وقتی
در هیاهوی اسپند و اشک و بوی قرآن
فرشته ای
با کاسه ای از کوثر بدرقه ات کرد
یعنی؛
قرار نیست تشنه برگردی
اما
بعد از تو
به نرگس گلدانت می گوییم رقیه!
طفلک از بی آبی و بی تابی مرد
مادر هر پنج شنبه سراغت را
از امام زاده ابراهیم می گیرد
در گوش ضریح می نالد
پسرم در راه کربلا گم شد
اسمش عبدالحسین است و عاشق ابالفضل
پوتین نداشت
کتانی مدرسه اش را پوشیده بود
و جیب پیراهن خاک خورده اش پر بود
از عطر کمیل و توسل
لااقل یک شب به خواب های شکسته اش سری بزن
بگو که با جبرئیل و حاج همت هم خانه ای
شاید کمی آسوده تر بخوابد
حال ماهم مثل هم است
و جز مرگ، ملالی نیست!
مهدی قاسمی 
 
 



- سلام بر مردان جنگ، سلام بر قطار فشنگ، سلام بر خط شکنان زرنگ، سلام بر خاطرات قشنگ.


- سلام بر تنهای بی سر، سلام بر سرهای بی پیکر، سلام بر جنازه های در به در، سلام بر مادرهای بی قبر، سلام بر قبرهای بی مادر