روحت شاد برادر



دلم برای تو تنگ است

و یادگار نگاهت

در عمق آرزو جاریست

امید حضورت در آیینه ها پیداست

همیشه صفای وجودت

 کنار من خالیست

هنوز هجوم خیالت

به قلب من مانده است

هنوز حضور تو

در بی انتهای خیال من باقی است

همیشه یادگار نگاهت

برای بیکران تنهایی من کافیست

دلم برای تو تنگ است

 

روحت شاد برادر

 

دلم را به آسمان ها می سپارم تا نوشته هایش را به تو نشان دهد تا شاید دفتر قلبم را ورق بزنی و گوشه ای از آن را بخوانی پس برایت می نویسم ، از دل غریب خود برایت می نویسم ، آری خیلی دلم می خواست با تو بودم در میان ابرها ، پیش خدا بودم نمی دانی كه چقدر برایت دلتنگم، اشك هایم سرازیر است ای شهیدم، می خواهم با تو صحبت كنم اما با چه زبانی ؟!... با این زبانم كه پر از گناه است؟نه نمی توانم! چگونه می شود مهمان آسمان باشم و با زبان زمینی خود صحبت كنم نمی دانم ، چه كنم ؟ پس با زبان كودكی ام برایت می نویسم چرا كه به آسمان نزدیك تر است وقتی كوچكتر بودم، مادرم همیشه از تو می گفت ، از خوبی هایت، وفاداری هایت و بالاخره از گذشت و ایثارت ... من از تو فقط همین ها را به یادگار دارم هر صبح تصویر تو را می نگرم تا شاید تو هم به من نظری كنی . نمی دانم، آیا الان هم می آیی؟ حتما ، تو می آیی . باور كن ، هر پنجشنبه عطر وجودت را حس می كنم اما چرا نمی بینمت ؟ چرا صورت پر نورت را برایم نما یان نمی كنی ؟ می دانم ، این تقصیر چشم های من است. آن قدر گناه كرده ام كه این گناهان چون پرده ای روی چشم ها یم شده اند و من تو را نمی بینم ای كاش دستم را می گرفتی تا این قدر احساس تنهایی نمی كردم . ای شهیدم ، تو اینک در آسمان ها ماه مجلس شده ای عین ستاره ها چه زیبا می درخشی خوش به حال آن شبی كه تو به آن نور می دهی تو به آن آرامش می دهی ای كاش من هم شب ها به جای خفتن در زمین در آسمان ها بودم

 



مثل یك صبح آفتابی بود
 آسمان زلال وآبی بود
 به درخت و بهار عادت داشت
 با افق های سبز نسبت داشت
 هر كجا بود، عشق با او بود
 آب، آیینه،روشنا، او بود
 جاده ای بود، تا كجا می رفت
 راست تاخانه ی خدا می رفت
 همچنین گیاه صحرا بود
 هم صدا با نگاه صحرا بود
 هم صدا با نگاه دریا بود
 هم ركاب بهار می آید
 بر نسیمی سوار می آید
 دامنی، «گل چكامه» با خود داشت
 روی هر لب ترانه ای می كاشت
 ز آشنایی هم آشنا تر بود
 وز رهایی هم او رها تر بود
 با نگاه كبوتران می دید
 با دهان شكوفه می خندید
 با شب و اشك ارتباطی داشت
 وسعتی بود،انبساطی داشت
 عاقبت از زمین رخوت جست
 چون پرستو به آسمان پیوست

مصطفی علی پور