با یادداشتهای حسین همسفر می‌شویم؛ از کاشان به مناطق برفگیر بانه و مریوان و از آنجا به حوالی پادگان سیدصادق عراق می‌رویم. سپس با او به مناطق جنوبی: اهواز، آبادان، خرمشهر و به عمق حادثه‌های متعدی می‌رویم.
و در پایان، ماههای متوالی حسین را در بیمارستانهای مختلف شهر می‌بینیم که در هجوم سرفه‌های بی‌امان ناشی از مواد شیمیایی، به روی دفترچه‌اش خم شده و هنوز خاطراتش را می‌نویسد.
اگر همه این کتاب را بخوانید آرزو می‌کنید که ای کاش سفری به کاشان می‌رفتید و از عابری سراغ مزار شهدا را می‌گرفتید و در مقابل قبر او زانو می‌زدید و برای لحظه‌هایی می‌گریستید و خاطرات او را مرور می‌کردید


 

خیلی وقت‌ها که حرف جبهه و جنگ پیش می‌آید، این سوال ذهنم را پر می‌کند که اگر بچه‌های نسل جدید در وضعیتی شبیه دهه شصت قرار بگیرند، چه واکنشی نشان می‌دهند؟ نسل کامپیوتر و چت و فضاهای مجازی چه‌قدر می‌تواند خودش را با واقعیات و شرایط انقلاب و جنگ هماهنگ کند؟ از این سوال ذهنی، خودم را هم منها نمی‌کنم. حتی منی که شرایط پرالتهاب جنگ و تشویش و استرس و بمباران و وضعیت قرمز و گرانی و کوپن و این چیزها را درک کرده‌ام، نمی‌دانم اگر با این شرایط سنی با ماشین زمان به آن موقع برگردم چه خواهم کرد؟ و معلوم است که وقتی من طراح سوال برای خودم جوابی ندارم، نمی‌توانم برای بقیه هم تعیین تکلیف کنم.

دهه شصت روزگار شوروشعار بود؛ ابزاری که عقل ناقص من همین حالا هم نمی‌تواند جایگزینی برایش پیدا کند. پس برای آن دوران هم نمی‌شود حکم کلی صادر کرد. ولی پرواضح است که آن چیزی که باید، از آن دوره به نسل‌های بعدی منتقل نشد. همه ما در همان شوروشعار ماندیم و سهم نسل جدید از همه آن گذشته، شد شعارزدگی. با سرمایه باقی‌مانده از آن دوره با تعقل رفتار نکردیم و نتیجه‌اش این شد که توی رودربایستی خودمان ماندیم. سال‌گردها و سال‌روزهای آن دوران، برای خودمان هم حکم فامیل‌های دوری را پیدا کردند که برای همان دیدوبازدید نوروزی هم نقطه اشتراکی با آن‌ها احساس نمی‌کنیم و می‌خواهیم زودتر چوب‌خط صله رحمشان را پر کنیم.

کالبدشکافی این شکاف، کار من و این یادداشت نیست. اما مطمئنم که چاره‌اش فراموشی هم نیست و رمز این یادآوری را نباید جز در کار فرهنگی جست‌وجو کرد.

«آخرین ستاره» عنوان همایشی بود که به مناسبت رونمایی از کتاب خاطرات روزانه شهید حسین کهتری، عصر پنج‌شنبه 20 مهرماه به همت کانون فرهنگی امام حسین (ع) میرنشانه برگزار شد. حسین كهتری در سال60 و در سن 17 سالگی وقتی هنوز یک دانش‌آموز دبیرستانی بوده عازم جبهه می‌شود و سال‌ها در مناطق مختلفی مثل بانه، مریوان، اهواز، آبادان، خرمشهر و عملیات‌هاى والفجر دو و سه و هشت، بیت‏المقدس و كربلاى پنج، بیشتر به عنوان دیده‌بان حضور فعال دارد. او بارها زخمی و مصدوم می‌شود و سرانجام به‌علت جراحات ناشى از بمباران شیمیایى در سن 25 سالگی در بیمارستانی در آلمان به‏ شهادت می‌رسد. نوشتن یادداشت‌های کتاب «آخرین ستاره» کاری است که او از ابتدا تا چند هفته قبل از شهادت ادامه می‌داده.

این کتاب که توسط مرکز حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس سپاه صاحب‌الزمان استان اصفهان منتشر شده، مجموعه‌ای است از پنج دفترچه خاطرات و یادداشت‌های روزانه شهید کهتری، به‌اضافه 95 عکس که به پیوست کتاب آمده. اولین چیزی که این کتاب 500 صفحه‌ای را از نمونه‌های مشابهش متمایز می‌کند، خودنگاشت بودن آن است. بیش‌تر کتاب‌هایی که در این حوزه منتشر می‌شوند، معمولاً حاصل مصاحبه یک محقق و نویسنده با سوژه و بعد بازآفرینی و نگارش آن به‌صورت یک اثر منسجم و خواندنی است. کتاب «دا» که مجموعه‌ای است از خاطرات زهرا حسینی و در سال‌های اخیر توانست مخاطبان خوبی برای خود پیدا کند، نمونه مناسبی برای این آثار است. وقتی سوژه در قید حیات نباشد هم راهی به جز گفت‌وگو و کسب اطلاعات با اطرافیان نیست. این‌جا است که قدر اثر خودنگاشته‌ای مثل «آخرین ستاره» بهتر معلوم می‌شود. مخصوصاً که خیلی جاها خوش‌خوانی و روانی نثر حیرت‌انگیز از کار درآمده و شواهد و قراینی هم برای دست بردن اساسی در نثر و سبک نگارش به چشم نمی‌آید.

فقط کافی است شرایط نویسنده را در نظر بگیرید و یادتان باشد که او نوشتن را از همان ابتدای ورودش به جبهه در سال 59 شروع کرده و آخرین یادداشتش هم را با موضوع فوت امام، تنها چند روز پیش از شهادتش در سفر درمانی جراحات شیمیایی‌اش به آلمان نوشته است. شرایطی که بلافاصله یاد عباسِ «آژانس شیشه‌ای» و این دیالوگ پیش‌گویانه و ماندگار همسرش می‌اندازد که با لهجه مشهدی خطاب به حاج کاظم می‌گفت: «حاجی من می‌دونم، این وسط گوشت قربونی عباسه...»

سن کم و شرایط نویسنده که بدون توصیه شخص خاصی و فقط بنا به یک نیاز شخصی اقدام به نوشتن کرده، دو فاکتوری است که باید هنگام خواندن کتاب به آن توجه کرد. البته این دومین باری است که این کتاب منتشر شده است. غیر از آن نیز از قرار معلوم بخش‌هایی از آن در کتاب دیگری با عنوان «سفر» منتشر شده و عناوینی مثل مولف برتر هفته کتاب استان اصفهان در سال 75، رتبه اول چهارمین دوره کتاب برتر دفاع مقدس در سال 78 و کتاب برتر جشنواره 20 سال ادبیات دفاع مقدس در سال 79 را نیز از آن خود کرده و پس از آن دست‌اندرکاران را به این فکر انداخته که کل یادداشت‌ها را در کتاب مستقلی منتشر کنند.

محمد درخشان‌پور و دکتر حمیدرضا فهیمی‌تبار دو سخن‌رانی بودند که درباره حسین و کتابش برای حاضران صحبت کردند. درخشان‌پور که از جانبازان دفاع مقدس و پژوهش‌گران این زمینه است، به نگاه شهید کهتری و چگونگی روایت او از جنگ پرداخت و دکتر فهیمی‌تبار به‌عنوان یکی از دوستان و هم‌رزمانش کم‌وبیش پرسشی را طرح کرد که من مطلبم را با آن شروع کردم. ضمن اشاره به خلق‌وخوی ویژه‌اش از مسئولیت‌پذیری و احساس تعهدی گفت که او را از پشت نیمکت‌های مدرسه به بالای دکل‌های دیده‌بانی کشیده بود؛ آن هم در زمانه‌ای که سهم بسیاری از مدعیان چیزی جز قرآن نگه داشتن بالای سر رزمنده‌ها نبود. کسانی که دکتر فهیمی‌تبار را از نزدیک می‌شناسند، می‌دانند که او پشت میکروفن‌ همان‌ اندازه مسلط است که در برخوردهای معمولی‌اش فروتن و بی‌ادعا است. اما چیزی باعث می‌شد او هنگام گفتن از دوست دیرینش چنان عنان از کف بدهد که خیال کنی عصبانیت رشته کلام را از دستش خارج کرده است.

اگر کتاب را بخوانید، می‌بینید همان احساس مسئولیتی که فهیمی‌تبار می‌گوید باعث شده حسین برای دوستانش در انجمن اسلامی دبیرستان محمودیه نامه بنویسد و با یادآوری خاطره شهدایی مثل حمید شریف‌الحسینی، سیدی، شهابی و مفقودالاثر احمد کاظمی و دانش‌آموزان دیگر این دبیرستان آن‌ها را به جبهه دعوت کند و بهشان یادآوری کند که فقط نباید به درس اکتفا کرد و در فاصله بین دو عملیات هم می‌شود درس خواند. دامنه احساس مسئولیت و تعهد حسین فقط به هم‌سن‌وسال‌هایش محدود نمی‌شود. او در جایی از کاهلی و کمی حضور طلاب و روحانیون هم گلایه می‌کند و می‌گوید کاش بیش‌تر احساس وظیفه می‌کردند. از شعارزدگی غالب بر فضای دهه شصت حتی در نوشته‌هایش در مورد مسئولان هم خبری نیست. او با همه احترامی که برای امام قائل است، در مورد ایشان هم افراط نمی‌کند.

باید دست‌مریزادی گفت به بروبچه‌های کانون فرهنگی امام حسین (ع) میرنشانه که برای پدران ما یادآور جلسات تفسیر قرآن مرحوم حاج شیخ علی آقای نجفی (ره) است و هنوز هم در قالب یک N.G.O فرهنگی مذهبی، نقش ارزنده‌ای را در عرصه‌ فرهنگی عقیدتی شهر ایفا می‌کند.

از خوش‌ذوقی تنظیم‌کنندگان یادداشت‌ها، فصل بندی آن‌ها و همین‌طور آوردن میان‌تیترهایی است که باعث شده موضوع هر مطلب مشخص باشد و کوتاهی‌اش هم خواننده را به خواندن ترغیب کند. بنابراین خواننده مجبور نیست کتاب را از همان صفحه اول شروع کند و تقریباً به هرجایش تفأل بزند، قلابش گیر خواهد کرد. برای نمونه یکی‌ از یادداشت‌های او را با هم می‌خوانیم:

«یكی از محل‌های دیده‌بانی ما روی بلندترین ارتفاع منطقه كه چاله سبز نامیده می‌شد، قرار داشت. از روی این ارتفاع، شهرهای «سید صادق» و «شانه‌در خوارو» كه كم‌تر از 15 كیلومتر با ما فاصله داشتند، به‌خوبی پیدا بودند. زندگی مردم این دو شهر عراق، با این كه در تیررس آتش‌بارهای ما بود، كاملاً عادی بود. چرا كه مطمئن بودند ایران با مردم بی‌دفاع شهرها، سر جنگ و ستیز ندارد. ارتفاعات چاله‌سبز، سنگی بود و كشیدن جاده روی آن بسیار مشكل و در بعضی جاها غیرممكن بود. لذا با قاطر برایمان آذوقه و مهمات می‌آوردند. در آن‌جا از غذای گرم خبری نیود. فقط به ما جیره خشك (برنج، سیب‌زمینی، پیاز و ...) می‌دادند و باید خودمان آشپزی می‌كردیم، آن هم روی آتشی كه به‌وسیله سوزاندن تیغ‌ها و خارهای اطراف تأمین می‌شد.

در پشت چاله‌سبز (در منطقه دشمن) چشمه‌ای بود كه به اندازه شیر سماور از آن آب می‌آمد. حدود دو ساعت طول می‌كشید تا با قاطر از آن‌جا آب بیاوریم. راه چشمه به قدری تندوتیز و خراب بود كه گاهی اوقات قاطرها هم قادر به حركت نبودند. برای شستن لباس و استحمام، به پای چشمه می‌رفتیم. در مصرف مقدار آبی هم كه به سنگر می‌بردیم، نهایت صرفه‌جویی را می‌كردیم. طوری كه با یك لیوان آب وضو می‌گرفتیم.

از طرفی، غاری در 20 كیلومتری ما بود كه برف زمستان در آن مانده بود. هر چندروز یك‌بار با قاطر به آن‌جا می‌رفتیم و چند ظرف حلبی را پر از برف كرده، به سنگرمان می‌آوردیم و با اضافه كردن مقدار آب، شكر و آبلیمو برای خودمان «یخ در بهشت» درست میكردیم كه آن بالا خیلی می‌چسبید.»

 

ـ اولین بار حسین در سال 60 زمانی كه دانش‌آموز بود به جبهه عزیمت كرد. شهریور 59 جنگ شروع شد و حسین خرداد 60 عازم جبهه شد.


ـ حسین بارها و بارها زخمی و مصدوم شد و هر بار پس از بهبود نسبی مجدداً به جبهه برگشت.

ـ حسین در سال 66 در منطقه شلمچه در حال عزیمت به خط اول و در حال كمك به همرزمان خود بشدت شیمیایی شد. از زمان این مجروحیت تا وفات حسین، دو سال طول كشید.

ـ حسین دوران مجروحیت را با صبر و استقامت فوق‌العاده تحمل كرد، و در حالی كه زندگی برای او بسیار سخت و طاقت فرسا شده بود هیچ نشانه‌ای از یاس و نومیدی در او مشاهده نمی‌شد.

ـ حسین دو بار برای مداوای مصدومیت شیمیایی خود به آلمان عزیمت كرد و در مرتبه دوم ، در بیمارستان آلمان به دیار باقی شتافت.

ـ حسین در رشته مهندسی مواد (متالوژی) دانشگاه صنعی اصفهان قبول شد ولی ابتدا به علت حضور در جبهه و بعداً به دلیل شدت مصدومیت شیمیایی نتوانست در دانشگاه حضور یابد.

ـ حسین دوست داشت ازدواج كند حتی خانواده جهت خواستگاری مدتی فعال بودند ولی پزشك معالجش، مدتی او را منع كرد. بعدها عمرش كفاف نداد تا به این امر تحقق بخشد. حسین داستان جالب ازدواجش را در كتاب سفر آورده است.

ـ حسین بسیار زیرك، جسور، شجاع، مهربان، فعال و در عین حال آرام بود.

 

ـ حسین در میان اعضای خانواده از جهات مختلف، برجسته و شاخص بود.

 

كتاب سفر

   نویسنده: حسین کهتری 

موضوع كتاب: یادداشت‌های روزانه حسین در جبهه و در زمان مجروحیت شیمیایی


 نوبت اول سال 1375 در تیراژ 6000 نسخه

 نوبت دوم: سال 1375 در تیراژ 3300 نسخه

در باره كتاب:

ـ رتبه اول در چهارمین دورة كتاب دفاع مقدس در سال 1378

ـ مولف برتر هفته كتاب استان اصفهان در سال 1375

ـ برگزیده جشنواره بیست سال ادبیات دفاع مقدس در سال 1379

 

برگ‌هایی از یادداشت‌های این شهید عزیز از خاطرات مریوان اوست.

 

* تصرف قلاویزان

 

10 روز از عملیّات موفق والفجر 2 در منطقه پیرانشهر گذشته بود که عملیات والفجر 3 در منطقه مهران شروع شد. نیروهای خودی در شب اوّل عملیات، دشت مهران را تصرف کرده و خاکریز زده‌ بودند؛ اما تعدادی از نیروهای عراقی که روی ارتفاعات مهم قلاویزان مستقر بودند، شدیداً مقاومت می‌کردند که توسط بچه‌ها محاصره شدند و بعد از 4 تا 5 روز، آن ارتفاعات هم به تصرف رزمندگان اسلام درآمد.

 

شب عملیات چند سرهنگ عراقی برای بازدید وارد منطقه شده بودند که روی ارتفاعات قلاویزان به محاصره نیروهای ما درآمدند. بچه‌ها با مقاومت خود، پاتک‌های دشمن را یکی پس از دیگری دفع کردند و تلفات زیادی از نیروهای دشمن گرفتند. به هر صورت، به خواست خدا و با پایمردی رزمندگان اسلام، دو عملیات والفجر 2 و والفجر 3 با موفقیت کامل انجام گرفت و مایه دلگرمی رزمندگان اسلام و امت شهید پرور گردید.

 

بعد از اتمام عملیات والفجر 2 و 3، نیروهای لشکر ما - لشکر امام حسین(ع) - به مریوان برگشتند. از بچه‌های دیده‌بانی هم 15 نفر شهید شده بودند. حدود 45 روز از استقرار ما در پادگان ارتش که در 2 کیلومتری بیرون شهر مریوان بود، می‌گذشت. عراقی‌ها که محل تجمع لشکر ما را شناسایی کرده بودند، پادگان و شهر مریوان را مرتب هدف بمباران‌های هوایی خود قرار می‌دادند.

 

* مریوان در سکوت

 

در اولین روزی که هواپیماهای عراقی آمدند، پادگان و چند نقطه شهر را زدند حدود 30 نفر از نیروهای نظامی و 40 نفر از مردم شهر شهید شدند. از همان روز، مردم شهر گروه گروه شهر را ترک کردند. هواپیماهای عراقی، هر روز برای بمباران پادگان و شهر مریوان می آمدند. وضع ظاهری شهر به طور کلی دگرگون شده بود. شهر مریوان که مملو از جمعیت و نیروهای نظامی بود و اجناس لوکس و قاچاق در مغازه‌ها به وفور یافت می‌شد، حالا کاملاً سوت و کور بود. تعداد قابل توجهی از منازل ویران شده بود، کرکره مغازه‌ها عموماً کنده شده بود و ...

 

گاهی اوقات، طی یک روز، چند بار هواپیماهای دشمن می‌آمدند و پادگان را بمباران می‌کردند؛ اما به لطف خدا، در مدت یک ماهی که پادگان را می‌زدند، فقط 3 – 4 بار بمب‌ها و راکت‌هایشان داخل پادگان افتاد.

 

بعد از 20 – 25 روز، هواپیماهای خودی آمدند و هواپیمای عراقی را سرنگون کردند. بعد از آن، از پروازهای دشمن تا حدودی کاسته شد. نیروهای پیاده و گردان‌های سازماندهی شده لشکر در سنندج بودند و فقط حدود 300 نفر از نیروهای واحدها داخل پادگان مریوان مستقر بودند. به همین جهت، در جریان بمباران‌های هوایی دشمن، تلفات زیادی ندادیم.

 

در طول مدتی که در آن منطقه بودیم، از چند سنگر دیده بانی – که روی ارتفاعات منطقه قرار داشت – فعالیت‌ها و تحرکات نیروهای دشمن را زیر نظر داشتیم. یکی از دیدگاه‌های ما روی بلندترین ارتفاع منطقه که «چاله سبز» نامیده می‌شد، قرار داشت. از روی این ارتفاع، شهرهای «سیّد صادق» و «شاندری خوارو» که کمتر از 15 کیلومتر با ما فاصله داشتند، به خوبی پیدا بودند. زندگی مردم این 2 شهر عراق، با این که در تیررس آتشبارهای ما بود، کاملاً عادی بود؛ چرا که مطمئن بودند ایران با مردم بی دفاع شهرها، سرجنگ و ستیز ندارد.

 

ارتفاعات چاله سبز، سنگی بود و کشیدن جاده روی آن بسیار مشکل و در بعضی جاها غیر ممکن بود؛ لذا با قاطر برایمان آذوقه و مهمات می‌آوردند. در آنجا از غذای گرم خبری نبود؛ فقط به ما جیره خشک – برنج، سیب زمینی، پیاز و... – می‌دادند و باید خودمان آشپزی می‌کردیم؛ آن هم روی آتشی که به وسیله سوزاندن تیغ‌ها و خارهای اطراف تأمین می‌شد.

 

 

* انفجاری که تنها قاطرها را کشت!

 

در روی چاله سبز فقط 3 سنگر بود که بچه‌های قدیمی خط در آنها مستقر بودند ما هم برای خودمان چادر زده بودیم. وضعیت منطقه نیز طوری بود که عراقی‌ها ما را با توپ و خمپاره نمی‌زدند؛ اگر هم می‌زدند، گلوله‌هایشان یا جلو ارتفاع می‌خورد، یا از بالای سر ما رد می‌شد.

 

تنها یک روز، در حالی که توی چادر نشسته بودیم و با هم صحبت می‌کردیم، گلوله توپی در چند متری چادر منفجر شد. چون همه بچه‌ها نشسته بودند، به کسی آسیبی نرسید؛ اما چادرمان سوراخ سوراخ شد. در جریان همین انفجار، از چند قاطری که روی تپه داشتیم، یکی کشته و 2 تا هم زخمی شدند که سریع زخم آنها را بستیم. قاطری را هم که کشته شده بود، با کمک بچه‌ها، به وسیله طنابی که به آن بسته بودیم، حدود 200 متر از چادرهایمان دور کردیم تا بوی تعفنش اذیت‌مان نکند.

 

در مدت 45 روزی که در دیدگاه چاله سبز بودیم، از نظر تدارکات و امکانات اولیه زندگی شدیداً مشکل داشتیم؛ به طوری‌که وقتی یکی از بچه‌ها ساعت 7 بعدازظهر مجروح شد، با کمک 8 نفر و با استفاده از برانکارد، 4 تا 5 ساعت طول کشید تا او را از کوه پایین ببریم و به اورژانس برسانیم؛ اما از نظر نظامی کاملاً بر عراقی‌ها مسلط بودیم. رفت و آمد و تردد آنها را به راحتی می‌دیدیم و ثبت می‌کردیم و به آسانی با گلوله‌های توپ و خمپاره، مواضع آنها را در هم می‌کوبیدیم و با دوربین می‌دیدیم که تا چه حد آتش ما مؤثر بوده است.

 

* از همین الآن, لال شوید!

 

در سمت چپ ما، منطقه دزلی قرار داشت که معمولاً مردم عراق که می‌خواستند به ایران پناهنده شوند، از همین محور وارد خاک ایران می شدند. حدود 45 روز از آمدن ما به دیدگاه چاله سبز می‌گذشت که از قرارگاه حمزه به لشکر ما گفته شد که 2 نفر از دیده‌بان‌های خود را برای مأموریت دیده‌بانی نفوذی در عمق خاک عراق آماده کنید. توسط مسئول واحد، من و مهدی کشاورز- که بعدها در عملیات خیبر به شهادت رسید – برای این مأموریت انتخاب شدیم. صبح روز بعد اسلحه، بی‌سیم، نقشه و قطب‌نما و سایر وسایل مورد نیازمان را برداشته، به محور دزلی رفتیم. چند نفر از برادران کُرد مبارز عراقی را جهت انجام این مأموریت، به ما معرفی کردند. مأموریت ما، انهدام پادگان نظامی دشمن، واقع در اطراف شهر سید صادق عراق بود. یکی از کُردهایی که قرار بود ما را تا رسیدن به هدف همراهی کند، گفت «ما یکی از شما را می‌بریم بالای سر پادگان عراق. کسی که همراه ما می‌آید، باید از همین حالا لال شود و اصلاً حرف نزند؛ چرا که اگر مردم و کردهای عراقی بفهمند شما در منطقه هستید، ممکن است به نیروهای بعثی خبر بدهند».

 

ساعت 12 و نیم ظهر بود که از محور دزلی، به سمت شهر سیّد صادق عراق حرکت کردیم. منطقه‌ای که در پیش رو داشتیم، یک منطقه کوهستانی سخت بود. بعد از عبور از ارتفاعات ناهموار و مرتفع منطقه، به دشت خرمال و حلبچه می‌رسیدیم که بسیار سرسبز و با صفا بود. ارتفاعات این منطقه عموماً دست کُردهای عراق بود بعد از 2 ساعت پیاده‌روی، به اولین پایگاه کُردها رسیدیم.

 

بعد از اقامه نماز و صرف ناهار، مجدداً حرکت کردیم. در بین راه تعداد زیادی پایگاه بود که در دست کُردهای عراقی بود. تا غروب، یکسره راه رفتیم تا به دشت خرمال رسیدیم. آنجا از مهدی جدا شدم. مهدی و چند کُرد عراقی، به سمت شهر سیّد صادق رفتند و من هم به همراه دو نفر دیگر به سمت راست رفتیم که منتهی می‌شد به آخرین پایگاه برادران کُرد عراقی.

 

در کنار ما درّه ای بود که گروهی از کُردها در آن مستقر بودند. به آن درّه که رسیدیم، جلال – یکی از مسئولان عملیّات محور دزلی – گفت «این جا درّه کمونیست‌هاست. اینها هم ادعای مبارزه با رژیم عراق را دارند؛ اما تا حالا ما هیچ عملیاتی از اینها ندیده‌ایم؛ در حالیکه کُردهای مسلمان و مبارز عراق همیشه حمله‌های چریکی انجام می‌دهند. جاده‌ها را مین‌گذاری می‌کنند و... این کُردها که از طرف شوروی تأمین می‌شوند، نه تنها علیه رژیم عراق کاری نمی‌کنند، که اخبار و اطلاعات کُردهای مسلمان را به رژیم عراق می‌فروشند و...».

 

* هدایت قاطر, 700 تومان!

 

بعد از این که از گروه مهدی کشاورز جدا شدیم، شب را در یکی از پایگاه‌ها به صبح رساندیم و با روشن‌شدن هوا دوباره حرکت کردیم. حوالی ظهر بود که به آخرین پایگاه کُردها که «چناره» نام داشت، رسیدیم و همان جا مستقر شدیم. پایگاه چناره، در عمق 8 کیلومتری خاک عراق قرار داشت و تعدادی از نیروهای سپاه و بسیج نیز در آن مستقر بودند. برای نیروهای اینجا فقط جیره خشک می‌فرستادند و بچه‌ها خودشان نان می‌پختند و غذا درست می‌کردند. تدارکات اینجا به وسیله قاطر انجام می‌شد و راه قاطر رو هم خیلی سخت بود و شیب‌های تند و سربالایی‌های تیزی داشت. کار رساندن تدارکات به بچه‌های این پایگاه به وسیله قاطر هم فقط از عهده کُردهای بومی منطقه بر می‌آمد. کُردهای بومی منطقه برای رساندن بار هر قاطر، 700 تومان از سپاه می‌گرفتند.

 

ساعت 4 بعدازظهر روز بعد بود که مهدی کشاورز با بی‌سیم تماس گرفت و گفت «ما رسیدیم پشت هدف، توپخانه را آماده کن برای شلیک».

 

از اینکه مهدی و همراهانش، صحیح و سالم رسیده بودند، خیلی خوشحال شدم. مختصات پادگان عراقی را جهت اجرای تیر، به مرکز توپخانه دادم تا آتشبارها را آماده شلیک کنند. در حال صحبت با مهدی بودم که یکدفعه صدای مهدی قطع شد. هر چه مهدی را پیچ کردم، جواب نداد. معلوم نبود چه بلایی سر آنها آمده بود؛ یا بی‌سیم‌شان خراب شده بود و یا گیر عراقی‌ها افتاده بودند. بعد از نیم ساعت، مهدی مجدداً به گوش شد و علت قطع ارتباط را تمام‌شدن باتری بی‌سیم عنوان کرد. نفس راحتی کشیدیم و صحبت‌هایمان را ادامه دادیم.

 

مهدی در 4 کیلومتری شهر سید صادق عراق بود و از آنجا پادگان مهم منطقه را که در سمت راست شهر واقع شده بود، زیر نظر داشت. عراقی‌ها در این پادگان، امکانات و تجهیزات زیادی داشتند و به تازگی تعداد زیادی نیرو آورده بودند تا حمله احتمالی ایران را در محور پنجوین دفع کنند. قرارمان این بود که اول با توپخانه و سپس با کاتیوشا، پادگان را زیر آتش بگیریم؛ امّا به جهت کمبود وقت و تاریک شدن هوا، فقط با کاتیوشا روی پادگان کار کردیم.

 

با چند تصحیحاتی که مهدی به ما داد و ما هم به آتشبار کاتیوشا گفتیم، به خواست خدا، موشک‌های کاتیوشا در وسط پادگان ثبت تیر شد و بقیه موشک‌های کاتیوشا را هم روی همان مختصات، دستور آتش دادیم. آتشبار کاتیوشا که برای شلیک تا خط مقدم جلو آمده‌بود، بعد از شلیک 40 موشک اطلاع داد که به علت تمام شدن مهمات، به عقب برمی‌گردد. از این که فقط 40 موشک کاتیوشان روی پادگان به آن بزرگی شلیک شده بود، دلخور بودم. مهدی و همراهانش نیز صلاح نبود در منطقه بمانند. به این ترتیب، مأموریت ما تمام شد و عصر روز بعد، به سمت مقر واحد دیده‌بانی لشکر حرکت کردیم.

 

به خواست خدا و با پایمردی رزمندگان اسلام، 2 عملیات والفجر 2 و والفجر 3 با موفقیت کامل انجام گرفت و مایه دلگرمی رزمندگان اسلام و امت شهید پرور گردید. بعد از اتمام عملیات والفجر 2 و 3، نیروهای لشکر ما - لشکر امام حسین(ع) - به مریوان برگشتند. از بچه‌های دیده‌بانی هم 15 نفر شهید شده بودند.

 

* تیرهایی که خدا انداخت...

 

2 - 3 روز از مأموریت نفوذی ما گذشته بود که خبر دادند عراق آن پادگان را خالی کرده و نیروهایش را از آنجا برده است. یکی از موشک‌های کاتیوشا، در جمع افسران عراقی منفجر شده و 30 نفر از افسران ارتش عراق را کشته و گروهی را نیز مجروح کرده بود. یکی از موشک‌ها هم روی اتاق فرمانده لشکر اصابت کرده و معاون لشکر و یکی از سرهنگ‌های عراقی را به درک واصل کرده بود. به همین جهت، از طرف قرارگاه حمزه سیدالشهداء، از لشکر امام حسین(ع) و دیده بانی لشکر برای اجرای این مأموریت تشکر و قدردانی به عمل آمد.

 

ما این موفقیت را به لطف خدا می‌دانستیم؛ چرا که تعداد معدودی گلوله توسط خداوند بر روی افسران و فرماندهان عراقی هدایت شده بود که باعث تخلیه نیروها و امکانات موجود به خارج پادگان گردید. این را هم از لطف خدا می‌دانستیم که وقتی پادگان ما در مریوان، هدف بمباران‌های مکرر هواپیماها قرار می‌گرفت، به جز چند مورد، همیشه بمب‌ها و راکت‌های دشمن در اطراف پادگان می‌افتاد و منفجر می‌شد.

 

به درستی که «وَ ما رَمیت اذا رَمیتَ و لکن الله رَمی». یعنی «و هنگامی که تیر انداختی، تو نینداختی؛ که خدا انداخت».

 

 

 

زمانی كه ریه و بدن حسین در اثر جراحت شیمیایی بشدت آسیب دیده و در بیمارستان بستری بود و پدر و مادر حسین برای اولین بار به ملاقات او رفتند، حسین در آن روز وضعیی خاصی داشت:
چهره‌ای شدیداً كبود،
بدنی تاول زده،
صدایی گرفته،
سرفه‌های پی در پی
و تنگی نفس.
  
    حاج علی كهتری (پدر حسین) پس از آن دیدار و تحت تاثیر آن فضا، در وصف حال حسین شعر زیر را سرود:
 گلی ز خار عدو بود ارغوان بدنش
بسان لانه زنبور، جای جای تنش
ز درد، زمزمه عشق بر لبش منقوش
ردای صبر به تن داشت جای پیرهنش
زبان نغمه سرایش ز نغمه بد خاموش
ز چهره‌اش به من آموخت اینچنین سخنش:

« هر آن كه یاری دین كرد فی سبیل‌الله
كمك نموده پدرجان! به مذهب و وطنش»

 

هزار شكر خدا را بگفتمی كه چنین
ز لطف كرده عطا ، داده این پسر به منش
به وقت آمدن از نزد آن عزیز دلیر
زدم دو بوسه‌ای از مِهر بر لب و دهنش
..............................
    موقعی كه حسین به شهادت رسید، بیت زیر نیز توسط پدر به ابیات فوق اضافه شد:
شهید گشت ولی عاقبت به راه خدا
به جای حُله شادی به بر شده كفنش