دل نوشته های آسمانی جانباز شیمیایی، ذاکر عاشورائی شهید سید مجتبی علمدار،

فرمانده گروهان سلمان، گردان مسلم بن عقیل(ع) لشکر ویژه ۲۵کربلا

 

 


ای شهیدان!

از همان لحظه ای که تقدیر ما را از شما جدا کرد تاکنون یاد شما، خاطره های دنیای پاک شما،امیدحیاتمان گشته، ما به عشق شما زنده ایم و به امید وصل کوی شما زنده ایم.

اما شما، علی الظاهر دلیلی ندیدید که اوقات پر ارجتان را صرف ما کنید چه بگوئیم؟ راستی چگونه حرف دلمان را فریاد کنیم که بدانید برما چه می گذرد؟

مگر خودتان نمی گفتید که ستونهای شب عملیات، ستون گردان نیست؛ ستون، عشق است؛ ستون دلهای سوخته ای است که با خمیرمایه ی اشک و سوز به هم گره خورده اند.

پس چرا؟ چرا؟ هیچ سراغی از ما نمی گیرید؟ با اینکه تمام روز و شب ما برشما عیان است، تمام ناگفته هایمان را می دانید، تمام نا نوشته هایمان را می خوانید، تمام پنهان و کردارمان را می بینید!

اگر قطره ی اشکی آرام آرام به دور از چشم های نامحرمان برگونه هایمان می لغزد شما می دانید چه خاطره ای ناگهان از ذهن ما گذشته و آسمانش را ابری کرده.

اگر در برابر ناکسانی که آرزوی گریستن ما را دارند به مصلحت لبخند می زنیم، شما خوب می دانید این لبخند معجزه ی آتش سوزانی است که در فضای قلبمان برگرفته است



اگر به غروب علاقه داریم، خوب می دانید چرا؛ اگر به هوای ابری شما، می دانید چرا؛ اگر به چادر شما، می دانید چرا؛ اگر به سنگ، شما می دانید؛ اگر به خاک، اگر به آب، اگر به رودخانه، به دشت، به کوه، نمکزار، شما می دانید چرا؛

شما از راز دل ما آگاهید، اگر به قامت رعنایی خیره می شویم، شما می دانید به یاد که ایم. اگر به عمق بیابانها می نگریم شما می دانید به دنبال چه ایم. اگر به امید رویایی سر بربالین می گذاریم شما می دانید به فکر که ایم. اگر به بلندای کوهی خیره می شویم شما می دانید قصه، قصه ی دیگری است. اگر به حرکت خرامان موجی چشم می دوزیم شما می دانید قضیه، قضیه ی دیگری است.

 

آری شما ما را خوب می شناسید، شما ما را خوب می بینید، چون همه ی زندگی ما دفتر ورق پاره ایست که بارها و بارها از بَرَش کرده اید!

 

 اما… اما اینجا ما از شما هیچ نمی دانیم. از همان وقت که صدای یاحسین(ع) آخرین تان را شنیدیم دیگر تا کنون نغمه ی دل انگیز نوایتان را گم کرده ایم.

آخرین باری که چهره ی نورانی تان را دیدیم موقعی بود که صورتتان را بر خاک مزارتان نهاده بودند و سنگ لحد دیواری شد و نظاره ی روی تان را برای همیشه از ما دریغ کرد.

آری بسیاری از شماها را با آن لبخندهای زیبا در آخرین وداع دیده ایم، یا در هنگامه ی رزم و از آن به بعد دیگر چیزی از شما نشنیدیم.

ای شهیدان ! ای مفقودالاثرها ! ای جاویدالاثرها ! ای مفقودالجسدها !

ما نمی دانیم کجا رفتید؟ کجاهستید؟ نمی دانیم آنجا از اینجا دور است یا نزدیک؟ نمی دانیم چه می خورید؟ چه می کنید؟ چه می نوشید؟ «فی جنات النعیم»کجاست؟ آخر ما نمی دانیم «متکئین علیها متقابلین» یعنی چه؟

 

آخر ما نمی فهمیم «الا قیلا سلاما سلاما» یعنی چه؟ برای ما درک «ذواتا افنان فیها عینان تجریان،فیهما من کل فاکهة زوجان» محال است.

 

ما نمی دانیم وقتی دلتان می گیرد کجا می روید! اصلاً آیا دلتان می گیرد؟ وقتیی حوصله تان سر می رود چه می کنید؟ نمی دانیم… آنجا در محفل گرمتان سخن از ما هست یا نه؟ تا به حال هیچ گاه شده از اروند هم قصه ای بگوئید؟ برای شلمچه هم ترانه ای بسرائید؟ به عشق بیگلو و هفت تپه زمزمه ای کنید؟ و در فراق کارون اشکی بریزید؟

نمی دانیم…! و این ندانستن بیش از همه ای شهیدان شما را مقصر می داند! یعنی ما اینقدر ناپاک و نامطلوب بوده ایم که تمام هستی مان به یک یاد هم نمی ارزد؟ یعنی تمام گفته هایمان در آن نیمه شبهای به یاد ماندنی که فقط خدا قدرش را می داند و بس دروغ و کذب محض بوده؟ یعنی ما نیز هم ردیف آنانی هستیم که تمام هشت سال را هم آغوش لذت بودند؟ یعنی می خواهید بگوئیدکه ما دیگر لیاقت با شما بودن را نداریم؟

باشد، بگوئید…! حرفی نیست! اما لااقل یکبار هم که شده سری به این دلهای فراموش شده بزنید، سری به این خانه های سرد و متروک بزنید و بعد هرچه دلتان می خواهد بگوئید! آخر به ما هم حق بدهید که انتظار داریم، انتظار داریم بدانیم دوستانمان که یک عکسشان را به تمام هستی اینجا نمی دهیم، کجا هستند و چه می کنند؟ دوست داریم که از آنجا صدایی بیاید، صدایی آشنا! صدایی از حلقوم یکی از شماها، صدایی که به انتظارها پایان دهد! صدایی که زیبا و دلنشین…
 

 

آری، اینجا همان طور که می گفتند، باغستان هایی دارد که نظاره اش انسان را مبهوت می کند، «فی جنة عالیه»؛ اینجا درخت های زیبایش هر کدام با یک میوه، «تجری من تحتها الانهار»؛ اینجا قصرهایی دارد از زمرّد و یاقوت، خدمتگزارانی بی شمار که آماده ی پذیرایی از صاحبان خانه اند. اینجا پرنده هایی دارد خوش آواز، عندلیبانی که وقتی می خوانند، روح از نشاط به پرواز در می آید.

«وجزاهم بما صبروا و جنة و حریرا و سقاهم ربهم شرابا طهورا»

آری، آری به خدا قسم هر چه می گفتند راست است، «صدق الله العلی العظیم» خداوند به وعده اش عمل کرد.


 اما به آسمان پرستاره شب های هفت تپه قسم، به ریگ های گرم تابستان سوزان خوزستان قسم، به سرمای کشنده ی کردستان قسم، به چادرهای برپاشده ی میان کویر قسم، که آن چادر نبود بلکه میعادگاه عاشقان خدا بود، محل عروج شهدا بود، آری کعبه ی دل بود، قسم به صفای اذان صبح گردان مسلم(لشکر۲۵کربلا)، قسم به بچه هایی که تاکنون هیچ میلی به سمتشان نداشتیم، به جان امام اینجا بچه ها هم قسم شده اندکه تا شما نیامده اید نزدیکشان هم نرویم.

آن اوایل ملائک خدا زیاد سربه سرمان می گذاشتند، اما وقتی می دیدند که دلمان حیران جای دیگریست، دست از سر ما برمی داشتند. شما از بی مهری ما سخن می گوئید و از اینکه با دیدن نعمت های بهشت شما را فراموش کردیم.

آه  که چقدر بی انصافید! اگر ما به دنبال لذت بودیم چرا شهر را با تمام زیبایی هایش گذاشتیم و آواره ی بیابان ها شدیم؟ ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر نفسهای گرمی بود که محیطش را معطر کرد، ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر وجود مردان پاکی همچون افضلی ها، بهتاش ها، بصیرها، طوسی ها، نتاج ها، و هزاران عاشق دلباخته ی دیگر بود که از جان گذشتند تابه جانان برسند.

ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر صفای بچه هایی بود که لذتهای مادی را فراموش می نمودند و اکنون مانیز چون شمائیم ؛

 

 

وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم ازدنیا بستیم فکر می کردیم که دیگر همه چیز تمام شد، اما این گونه نشد! دردهای شما در فراق ما، دل ما را بیشتر آتش می زد، درست است که ما به هرچه می کنید آگاهیم. اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمی شد. وقتی شما از این و آن طعنه می خورید و لاجرم به گوشه ی اتاق پناه می برید و با عکس های ما سخن می گوئید و اشک می ریزید به خدا قسم اینجا کربلا می شود و برای هر یک ازغم های دلتان اینجا تمام شهیدان زار می زنند! یا آن زمانی که در مجالس با یاد ما گریه می کنید و به سر و سینه می زنید ما نیز به یاد آن روزها که باهم درسوز فراق مولایمان سینه می زدیم و گریه می کردیم، همراه با اشک شما، اشک غم می ریزیم. خدا می داند که ما بیشتر از شما طالب دیداریم. برای همین پروردگار عالم اجازه می دهد هر از چندی با مولایمان حسین(ع) درد ودل کنیم.

 
بچه ها آقا امام حسین(ع) خیلی بزرگوار است او بهتر از همه ی ما شلمچه را می شناسد، فاطمیه را زیباتر از همه  ما تعریف می کند، او خاطره های جبهه را خیلی دوست دارد، هر وقت به پابوسش می رویم از ما می خواهد برایش خاطره بگوئیم، به مجرد اینکه بچه ها نغمه سرایی می کنند چشم های آقا مالامال از اشک می شود، سرمبارکشان را به زیر می اندازند و دانه های اشکش زمین بهشت و محاسن شریفشان را تر می کند.

همین دیروز بود که نوبت من بود تا خاطره تعریف کنم، من از غروب های شلمچه تعریف کردم از کانال ماهی، ازسه راه مرگ! ازجاده ی شهید صفری، سنگرهای نونی، جاده ی امام رضا(ع). من از جاده ی شهید خرازی شروع کردم، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای ناله های آقا را با همین دو گوشم شنیدم! آرام و آهسته فرمود: ما رایت اصحاب …

 

هیچ یاورانی بهتر و باوفاتر از اصحاب خود ندیدم. یکی از بچه ها به من گفت: بس است، دیگر نگو! که آقا سر از زیر برداشت و آهسته فرمود: بگو! بگو عزیز دلم آنچه در دلت بی تابت کرده بگو

 

بچه ها اینجا برخلاف دنیای شما خاطره های جبهه زیاد مشتاق دارد، یک روز به آقا عرض کردم: مولا جان دوستانمان، همدمان شبهای عشقمان، اکنون در دنیایند بی آنها برما سخت می گذرد. آقا در حالیکه اشک تمام محاسن شریفش را پر کرده بود، فرمود: آنها بقیة الشهدای من اند، به جلال خدا سوگند در سکرات الموت، ظلمت قبر، عذاب قبر، عذاب برزخ و در آن واویلای محشر تنهایشان نخواهم گذاشت! آنها در حساس ترین ایامی که نیاز به یاور داشتم لبیک وفا سردادند. من به اکبرم گفته ام که بدون آنها به بهشت نیاید.


 راستی بچه ها اینجاهمه بالباس خاکی هستند، چون خود امام می گفت: این لباس بیشتر به شما می آید. بچه ها در آن روزهایی که بی بی فاطمه ی زهرا(س) دستهای بریده ی عباس(ع) و قنداق خونی علی اصغر(ع) را نزد خدا برای شفاعت می برد، ما هم گرد و غباری که از خاک شلمچه، مهران، فاطمیه، فکه، دهلران، چزابه، نهر عنبر، مجنون، کوشک، پاسگاه زید بر چهره مان نشست و خونی که هنگام شهادت بر بدن و لباسمان جار ی شده بود را جمع کرده ایم و در آن لحظه ی حساس برای شفاعت شما به همراه می آوریم.

 

شما مطمئن باشید که ما شماها را فراموش نکرده ایم و نخواهیم کرد؛ به پدران و مادرانمان، به همسران و فرزندان ما بگوئید ما منتظرشان هستیم و بدون آنها وارد بهشت نخواهیم شد.