او آمد!!!

اما این بار مادر نتوانست او را ببوسد، نه تنها او را نمی‌توانست ببوسد،

بلکه نمی‌توانست او را ببیند،

 

 

 

 

با صدای مادر که سعید را صدا می‌زد بیدار شدم.

مادرم گفت: صبحانه‌ات را بخور، باید برویم مدرسه اسمت را بنویسم.

بعد هم با خود گفت: نمی‌دانم صبح به این زودی سعید کجا رفته است؟!

بعد از خوردن صبحانه به همراه مادرم به سمت «دبستان ارشاد» راه افتادیم.

نیمه‌ی راه بودیم که از دور سعید را دیدم، دست مادر را از دستم جدا کردم و به سمت او دویدم. به سعید که رسیدم، با خنده‌ی همیشگی روی لبانش دستم را محکم در دستش گرفت و باهم به سمت مادر رفتیم.

مادر پرسید: کجا رفته بودی؟

سعید خندید و گفت: همونجایی که شما دارین می‌رین!

مادر پرسید: مدرسه بودی؟

سعید گفت: خیالتون راحت باشه، الهه رو ثبت نام کردم.

آری! او نام مرا در دبستان علم و دانش و در کلاس اول ثبت‌ کرد و چند روز بعد آخرین نگاه مهربانش را به همه دوخت و با همه وداع کرد و آخرین هدیه‌اش را به من داد و رفت تا نام خود را در مدرسه‌ی خوبان، کلاس جاودانگی ثبت کند. هنوز یک ماه از رفتن او نگذشته بود که در ۲۱ تیرماه ۶۷ ملکوتیان، زمین را شایسته‌ی قدم نهادن این خوب از خوبان بر روی خود ندانستند.

و آن همیشه مهربان به دیدار یگانه مهربان شتافت که عشق و خوبی و مهربانی واقعی تنها مختص اوست.

 

 

 

 

پیکر


پاک سعید
در حالی روی خاک تفت دیده و سوزان فکّه افتاده بود که ما دیوانه‌وار چشم به راهش بودیم و هر جا که می‌توانستیم به دنبالش می‌گشتیم.

او آمد!!!

در حالیکه همه منتظر دیدن خنده‌ی روی لبانش بودیم، فقط دیدیم که تنها همان دندان‌های سفیدش که هرگاه لبخند می‌زد چون دُر می‌درخشید، سفید باقی ماند!

او آمد !!!

امّا این بار مثل دفعات قبل نبود که ساکش پر باشد از خوراکی‌ها و شکلاتهایی که سر راهش برایم خریده بود، او این بار حتی ساک هم نداشت!

او آمد!!!

اما این بار مادر نتوانست او را ببوسد، نه تنها او را نمی‌توانست ببوسد، بلکه نمی‌توانست او را ببیند، چون همه می‌دانستند که او نمی‌تواند صورت فرزندش را که هیچگاه حتی یک خال سیاه روی آن ندیده، چنین سیاه ببنید!

او آمد!!!

اما آنچه پدر او دید، پسر او نبود!

سعیدی که پدر همیشه به قدّ رعنای او می‌نازید، حال نمی‌توانست حتی به او دست بزند، چون به هر قسمت از بدن نازنین او که می‌خواست دستی بکشد، گوشت از استخوان جدا می‌شد و فرو می‌ریخت.

 

 

 

 

 

او آمد!!!

درست در روزی که من برای اولین بار قدم در مدرسه گذاشته بودم و کتابی که آخرین هدیه‌اش به من بود را در کیف خود گذاشته بودم تا هر چه زودتر بتوانم خواندن و نوشتن یاد بگیرم و کتاب او را بخوانم! اما وقتی زنگ تعطیلی مدرسه به صدا درآمد و همه‌ی بچه‌ها با خوشحالی به سمت در مدرسه هجوم بردند و همه‌ی کلاس اولی‌ها با پدر یا مادر خود به سمت خانه‌شان روان شدند، من هرچه گشتم هیچ کس به سراغ من نیامده بود و من هرچه ایستادم، بازهم کسی نیامد!

آن روز یادم نمی‌‌آید چگونه خانه‌مان را پیدا کردم، فقط یادم می‌آید که وقتی به خانه رسیدم، تازه فهمیدم که چرا هیچ کس به سراغ من نیامده بود، چون عزیزی که همه ماه‌ها و روزها انتظارش را می‌کشیدم، برگشته بود ...

وقتی به در خانه رسیدم و همه جا را سیاه‌پوش دیدم و عکس قاب شده‌ی سعید را داخل حجله‌ای آذین بسته شده دیدم، معنای هیچ چیز را نمی‌فهمیدم، فقط به سرعت داخل خانه شدم و خود را به اتاق رساندم، با ورود من به اتاق، جمعیتی که همه گریه می‌کردند با دیدن من ساکت شدند.

من فقط مات و مبهوت به همه نگاه می‌کردم.

مادرم تا مرا دید، آرام شد و برای اینکه من نترسم گفت: پسر یکی از همسایه‌ها شهید شده!

امّا او حواسش نبود که من با دیدن عکس سعید با آن سنّ کم خود فهمیدم که: «سعید دیگر نمی‌آید!»

من نمی‌فهمیدم که شهید یعنی چه؟ از دست دادن عزیز یعنی چه؟ و ... و ...

فقط خوب می‌فهمیدم که دیگر سعید نمی‌آید.

می‌فهمیدم که وقتی هم که خواندن یاد بگیرم، بازهم سعید نمی‌آید تا ببیند که می‌توانم کتابی را که به من هدیه داده برایش بخوانم.

 

 

 

 

حال ۲۶ سال از آن روز گذشته است!

 

من مدتی است که نگارش اولین کتابم را به پایان بُرده‌ام.

نه تنها این کتابیم را، بلکه هرچه کتاب که در طول زندگی‌ام بتوانم به رشته‌ی تحریر درآورم تقدیم می‌کنم:

به او: به سعید مهربانم؛

به کسی که خواندن یاد گرفتم به عشق خواندن کتاب او.

نوشتن یاد گرفتم به عشق نوشتن برای او.

و سالهای سال است که تحصیل می‌کنم برای رسیدن به هدف او.

امّا اکنون یک چیز را خیلی خوب می‌فهمم و می‌دانم و از اعماق وجودم به آن ایمان و یقین دارم که:

او آمد!!!

و در تمام این سالها او بود، او همه جا با ما و با من بود و هست و همه جا با ما و با من هست و خواهد بود!

او دید که من توانستم کتابش را بخوانم. او می‌بیند که می‌توانم هزاران کتاب دیگر بخوانم.

 

و خواهد دید که ...